تبليغاتX
عشق یعنی...
ميخوام وبلاگمو به طور كامل تغيير بدم...تا الآن مطالب وبلاگم ارتباط چنداني به 

عنوانش نداشت، ولي ديگه ميخوام راجع به عشقم حرف بزنم... تا الآنم اگه حرف

خاصي راجع بهش نزدم از ترس اون بوده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:7  توسط فریبا ضیاآبادی | 

 نميدونم چطوري بايد بگم و از كجاش بايد شروع كنم؟!چيز خاصي نميتونم بگم.چون

 

اگه وبلاگمو بخونه پس فردا بايد فاتحه مو بخونيد و حلوامو پخش كنيد.كاش خودشم

 

ميومد سر قبرم، ولي نه...اون نمياد...از اولشم عادت داشت... عادت داشت اذيتم كنه

 

و تمام سعيشو ميكرد تا من به آرزوهام نرسم.ولي عزيزم، اين آخرين آرزومه...با جسمم

 

هر كاري دلت خواست كردي، آزارم دادي، عذابم دادي، به بدترين روشها شكنجم

 

كردي...بس ني عزيزم؟! بس ني؟! حداقل بعد از مرگم... آخه خانومي اگه سر قبرم

 

بياي، مگه چي ميشه؟! افتخار ميديد؟! من كه ديگه نميتونم از زير خاك بيام بيرون و

 

دنبالت بگردم... يه بارم تو بيا دنبالم...قدمت رو چشام... خاك پاتم

 

خانومي...عزيزمي...

 

اشتب نكنيدااااا من... مسخره هم نكنيد... عاشق يه دخترم... خودمم دخترم...

 

نخند...اِاِاِاِ...گفتم نخند...نه خيرم...هيچم مسخره نيست...برو خودتو مسخره كن

 

كه واسه جنس مخالف ميميري و قربون صدقش ميري! بخصوص اگه دختري...واقعاً

 

برو بمير...آخه ميدونيد من تا حالا عاشق پسر نشدم... فقط يكي هست كه خيلي

 

دوسش دارم...خيلي زياد...دوستمه...اصلاً هيچ موقع فكرشم نميكردم كه يه روز

 

بخاطر يه پسر گريه كنم! ولي اون شب اين كارو كردم. خودمم نميدونستم تا اين حد

 

دوسش دارم...

 

بيشتر از اين جريان عشقمو نميگم...كل مدرسه ميدونن...همينم مونده بيارمش تو نت تا

 

كل جهان بفهمن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:5  توسط فریبا ضیاآبادی | 

 همنفس گلم سلام، ديگه يه گولّه آتيشم / مضحكه دوسم نداري، دلم ميخواد بياي  

 

پيشم

 

عجيبه، وقتي نميخواي، من يكي دوونه ترم / منتظرم ناز كني و فقط بشينم بخرم

 

 يكي ميگفت كه آدما، بيشترشون اينجورين / برعكس آرزوهاشون، عاشق هم تو

 

دورين

 

 ولي تو چي، نه دوريو، نه نزديكي دلت ميخواد / اوّلش اينجور نبودي، خوب يادمه،

 

يادت مياد؟

 

 باز كه مثِ قبليا شد، باز كه مي ذارمش كنار / چشات چه برقي ميزنه، تو قاب

 

عكست، رو ديوار

 

راستي يه چيزي رو بگم، پشتِ سرم حرف ميزنن / ميگن كه جادو كردنش، دوستن

 

اونا يا دشمنن؟

 

 همش ميپرسن اون چي شد؟آره ديگه تو رو ميگن / يكي ميگفت اينجور كسا، فكرِ يه

 

آدمِ ديگن

 

چيكار كنم، خودت بيا، جواب حرفا رو بده / به قول جَوّيا هوا، بهمنه، نامساعده

 

به تو نميشه راس نگم، از اين خيالا ترسيدم / از تو چه پنهون يه كمي پنهوني از تو

 

رنجيدم

 

 به اونا چيزي نميگم، به هيچكي حرفي نزدم / هر چيه من مالِ توام، اين كارا رو خوب

 

بلدم

 

 اما تا كِي؟ بايد تا كِي اين نقشارو بازي كنم؟ / حالا كه راضين همه، بايد تو رو

 

راضي كنم؟

 

 راستي عجب دنياييه، كاراش غريب و وارونَس / ديوونه كم بود، خودشم از همه بيشتر

 

ديوونس

 

ببين گُلم، بهشتِ من، طاقتِ شونه هام كمه / عينِ ياسِ همسايمون، شاخه آرزوم خَمه

 

زخم زبونِ آدما هر ثانيه زيادتره / همش مي گن كجاس؟ چي شد؟ تو رو نميخواد بِبَره؟

 

مادربزرگ ميگفت برو طالعتو يه جا ببين / منم آوردم عكستو، گفتم تو فالَم اينه، اين

 

همه بهم ميخنديدن، تو هم بودي ميخنديدي؟ / كاش خودتو به جاي من مي ذاشتي و

 

 مي فهميدي

  

خُب ديگه دردا خيلي شد، به درد آوردم سَرِتو / گفتم شايد دريابي اين ديوونه پرپرتو

 

يه سر بزن، يه كار بكن، اينجا يه كم آروم بشه / منم اگه دوس نداري، بگو بذار تموم

 

بشه

 

يه نامه تابستوني، تو يك شبِ ابريِ تير / تكليفمو روشن كن و حقِّ دلِ منو بگير

 

دوسِت دارم تكراريه، خيلي بهت نياز دارم / قلبمو با هرچي توشه، واسَت، تو نامَت

 

ميذارم

 

اگه دوسَم داشتي كه هيچ، فقط رو نامه دَس بكش / اگر نه، راحت بگوو بدونِ من

 

نفس بكش

 

فقط حقيقتو بگو، هرچي تو قلبت مي گذره / به حرفِ قلبت گوش بده، اينجوري

 

خيلي بهتره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:0  توسط فریبا ضیاآبادی | 

 راستی بچه ها هر کی تو مدرسه های نمونه دولتی و تيز هوشان درس

 

ميخونه، بخصوص کرج و تهران لطفاً بگه و اگه ممکنه آی دی اش رو هم

 

بده.در معرض ديد عموم نميذارمش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 21:29  توسط فریبا ضیاآبادی | 

بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود

 

بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته

 

بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته

 

بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده

 

بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 21:28  توسط فریبا ضیاآبادی | 
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم

بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و

صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك

دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز

بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد

ديگر خانه دوست كجاست!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 21:26  توسط فریبا ضیاآبادی | 

خيلی خوب ديگه بهتره از فارسی نوشتن بيايم بيرون و بريم تو خط زبونای

 

خارجی. از جمله انگليسی که من عاشقشم. خيلی به زبان انگليسی

 

علاقه دارم اونقدر که حد نداره. اگه يه روز از کلاسمو غيبت کنم ديوونه

 

ميشم.حالا بگذريم. اگه مشکلی تو دستور زبانم هست بهم بگيد. ممنون

 

ميشم.

 

 

 There is an attractive story. I really like it. I

 

suggest you: Read it, because it is a very very

 

nice story. I can guess: After you read this story,

 

you will certainly laugh a lot, because it is very

 

funny. OK, now I should tell you the story:

 

A man always went to the same bar at the same

 

time every day and asked for two glasses of beer.

 

He drank them and then asked for two more.

 

One day the man behind the bar said to him,

 

"Why do you always ask for two glasses of beer?

 

Why don't you get one big glass instead?"

 

The man answered, "Because I do not like to

 

drink alone. I drink with my friend."

 

But a few days later the man came in and asked

 

only for one beer.

 

 "Oh," said the barman, "Has your friend died?"

 

"Oh, no" said the man. "He is very well. This

 

beer is for him. But I have stopped drinking beer.

 

My doctor doesn't want me to drink any more

 

because it is dangerous for me."

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 21:51  توسط فریبا ضیاآبادی | 
دستی افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشيدی باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند روزن روزن. مـا بی تـاب ، و نيايش بی رنگ. از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما باشد که سرودی خيزد در خورد نيوشيدن تو. ما هستهء پنهان تماشاييم. ز تجلی ابری کن ، بفرست که بـبارد بـر سر ما باشد که به شوری بشکافيم،باشد که بباليم و به خورشيد تو پيونديم. ماجنگل انبوه دگرگونی.از آتش همرنگی صد اخگربرگير،برهم تاب،برهم پيچ: شلاقی کن، و بزن بر تن ما باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل يکرنگی بدر آرد سر. چشمان بسپرديم، خوابی لانه گرفت.نم زن بر چهرهء ماباشدکه شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سيراب از تابش تو، و فرو افتد. بينايی ره گم کرد. يـاری کن ، وگـره زن نگـه مـا و خودت بـا هم باشد که تراود در ما،همه تو. آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش . خود را در ما بفکن. باشد کـه فرا گيرد هستی ما را، و دگر نقشی ننشيند در ما. هر سو مرز،هرسو نام.رشته کن از بی شکلی،گذران از مرواريد زمان ومکان باشد که بهم پيوندد همه چيز، باشد که نماند مرز،که نماند نام. ای دور از دست!پـر تنهايی خسته است .گـه گـاه ، شوری بـوزان باشد که شيار پريدن در تو شود خاموش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 20:10  توسط فریبا ضیاآبادی |